|
اميد که از دل برآيد و بر دل نشيند
|
- به نظر خودت، مهمترین خوبیت چیه؟
- خیلی مهربونم
- شما که بدی نداری، ولی به نظرت مهمترین نقطهی ضعفت چیه؟
- بازم خیلی مهربونم
- خب این که خوبیت بوده
- نه، منظورم اینه که از خوبیم سوء استفاده میکنن.
این دو تا سوال رو با بیانهای مختلف، تا حالا تقریبا از 4 تا دختر پرسیدم. عین آمار، همهشون همین پاسخها رو دادن. البته یه نفر دیگه هم بود بدون این که من بپرسم، خودش اعتراف کرد چقدر مهربونه!
به نظر من اغلب دخترای ما، توهم مهربان بودن دارن. میگید نه؟ بیاید امتحان کنید. به یه دختر بگید: "به نظر خودت، چه جور آدمی هستی؟ یا اگه بخوای خودت رو معرفی کنی، با چه ویژگیها و خلقیاتی معرفی میکنی؟" بهتون قول میدم تقریبا همهشون، مهربون بودن و باعاطفه بودن رو از مهمترین ویژگیهاشون میدونن و معمولا جملهشون رواینجوری شروع میکنن:
من، یه دختر مهربون، با عاطفه ...
حالا این توهم از کجا ناشی شده، دقیقا نمیدونم. قطعا یه دلیل نداره؛ شاید دوست دارن مهربون باشن، پس لابد هستن. شاید اصلا از نظر اونا یه دختر حتما باید مهربون باشه تا دختر باشه و الا پسره! شاید ...
حالا چرا میگم توهم؟ چون مهربون بودن که به حرف نیست. مهربونی یه سری ویژگیها و خصوصیات داره. میشه آدم مهربون باشه و زیرآبزنی هم بکنه؟ میشه مهربون باشه و حسود باشه؟ میشه مهربون باشه و دوبههمزنی کنه؟ میشه مهربون باشه و خودش رو از دیگران برتر بدونه؟ میشه مهربون باشه و با کسی که یه زمون صمیمیترین دوستش بوده، سالها قهر باشه؟
این صفاتی که گفتم ( حسادت، دوبههمزنی، خود برتر بینی، کینهای بودن و ...) تو دخترا شایعتر هست یا مهربونی؟
میدونید توهماتی از این دست، چه تاثیری در روابط فرد با دیگران و از اون مهمتر، در روابطش با خودش میذاره؟
کلا توهم بد چیزیه؛ چه توهم خوشگل بودن، چه بامزه بودن. ولی به نظرم توهم خوشگلی قابل تحملتره؛ چون اونی که فکر میکنه خوشگله، دهن خودش رو سرویس میکنه و فوقش نزدیکانش رو. ولی اونی که فکر میکنه بامزه ست، با بیمزهبازیهاش همه رو عاصی میکنه.
لینک مربوط: دردسر
کلا یه نفر تو عمرم به من گفت نابغه. اون یه نفر هم اتفاقا آدم حسابی بود ولی از حرفش هنوز جیک ثانیه نگذشته بود که کاشف بعمل اومد این حرف رو در حالتِ غیرعادی زده!
هرچند اگه هم لو نرفته بود که در حالتِ غیرعادی زده، باز بهم نمیچسبید؛ خودم که میدونم نابغه نیستم! (انا اعلم بنفسی)
توضیح: حالت غیرعادی مثل: خوابالو، خسته، شلافه و ... .
پ.ن: خدا ملاقلیپور رو بیامرزه. گلی و شادمهر رو هم نگه داره.
روز زن رو به اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان وبلاگ تبریک میگم.
چرا به سایتهایی که توش عکس آدمای لخت هست میگن سایتهای غیراخلاقی؟ مهمترین مصادیق بیاخلاقی تو هر دین و فرهنگی چیه؟
دروغ، خیانت، دزدی، ریا، وفای به عهد نکردن و ...
حالا شما بگید کی غیراخلاقی هست و کدوم سایت مطالب غیراخلاقی منتشر میکنه؟
این کارتونا هست که یه شخصیت همیشه توش شکست میخوره و اون یکی پیروز میشه؟ مثل تام و جری، میگ میگ، مگ مگ و دوستان زبل، حتی مورچه و مورچهخوار یا پسر شجاع. همیشه دوست داشتم موضوع برعکس باشه؛ تام(گربه) بزنه دهن جری(موشه) رو سرویس کنه، با چاقو قیمه قیمهش کنه، سرخش کنه و بخوره.
اون گرگ بدبخت، میگ میگ پدر سگ رو بگیره، پراش رو دونه دونه با موچین بکنه و باهاش یه کباب مشتی درست کنه.
مورچه خوار بیچاره یه بار هم که شده، اون مورچهی لوس ِ ننر ِ خودشیفتهی عقدهای رو بخوره.
از مگ مگ و دوستان زبل که خداییش خیلی لجم میگرفت. ایکبیری با اون هیکل گنده و شکم خیکیش، نقش عاقلا رو بازی میکرد و اون مار بدبخت رو همیشه سوسک میکرد.
بیشرفا نمیدونم هدفشون از ساختن این کارتونا چی بود؟ میخواستن حرص ما رو درآرن یا این که هدف دیگهای داشتن؟ چون ناخودآگاه آدم طرفدار اون شخصیت منفیه میشد!
حالا چی شد یاد اینا افتادم و داغم تازه شد؟ یکشنبه کانال 5 یه فیلم نشون میداد، مربوط به عهد تیرکمون میرزا، به اسم "گمشده". مال وقتی بود که فرامرز قریبیان موهاش مشکی ِ مشکی بود و افسانه بایگان واسه خودش تیکهای. انصافا فیلم مزخرفی هم بود. یه تیکه از فیلم کارتون پسر شجاع رو از تو تلویزیون نشون میداد که پسر شجاع داشت شیپورچی و خرس قهوهای (اگه درست بگم) رو دنبال میکرد و اونا هم از دستش فرار میکردن. یکی نبود به اون پسر شجاع بگه: توله سگز بیمادر! تو برو دندونات رو درست کن که موقع حرف زدن سینت نزنه! مگه تو فضول محلهای؟ مگه آژانی؟
چی بگم به خدا؟ دلم یه کاسه خونه از دست این قضا قدر. چه میدونم والا! لابد قسمت ما هم این بوده که از بچگی ریده شه تو اسباب مسبابمون!
اعصابم خورده حوصله ندارما!
پ.ن: میبینی تو رو به خدا؟ بشریت کم بود، باید غصهی مورچهخوار و شیپورچی رو هم بخورم J
خدا پدرش رو بیامرزه، مادرش رو رحمت بکنه.
مسبب گرونی رو میگم. هیچ کاری واسه این مردم نکرد، حداقلش این بود که مردم رو بلند نظر کرد؛ دیگه 50 هزار تومن برای کسی پولی نیست. همه لارج شدن!
عاشق این آدمایی هستم که جوکا و اس ام اسای بامزه رو طوری تعریف میکنن که انگار همین دیروز براشون اتفاق افتاده و جوکی در کار نبوده! آقا! خانوم! ایمیلش واسه ما هم اومده بود!
عاشق این آدمایی هستن که یه کاری ازت میخوان (معمولا مهم و فوری هم هست)، تو هم به خاطرش میری به یکی رو میزنی، کسی که باهاش رودربایستی داشتی و تا حالا واسه خودت بهش رو ننداخته بودی، بعد طرف اصلا دیگه پیگیر ماجرا نمیشه! انگار نه انگار!
عاشق این آدمایی هستم که تا کاری باهات ندارن، بهت زنگ نمیزنن. وقتی که یه کاری براشون پیش میاد، بهت زنگ میزنن و میگن زنگ زدم حالت رو بپرسم، بعد با یه کلمهی "راستی" کار اصلیشون رو میگن.
اصلا میدونید چیه؟ مشکل از اینا نیست، مشکل از منه که کلا آدم عاشقی هستم!
عاشق سادگی هستم؛ ساده پوشیدن، ساده خوردن، ساده مهمانی دادن، ساده آرایش کردن و ... .
سادگی الزاما مساوی ارزانتر بودن نیست. آدم میتونه پورشه سوار شه و ساده باشه، اما پراید سوار شه و تجملاتی! میشه ساده باشی و ست لباست چند میلیونی، یا متکلف باشی و کل کفش و لباسی که پوشیدی، پنجاه هزار تومن هم نشه.
نمیدونم متضاد سادگی چی میشه؟ تجمل یا تکلف. (تکلف یعنی خود را به زحمت انداختن) منظور من از سادگی تکلف نداشتن هست. این که خودت باشی، تو پوست خودت راحت باشی و برای بهتر بنظر رسیدن (چه از نظر خودت، چه دیگران) خودت رو به زحمت و مشقت نندازی. هر چند که تجمل* معمولا به تکلف منجر میشه.
ساده زیباست!
الزاما چیزی که تجملاتی یا گرونتر هست، زیباتر نیست. در زیبایی، اجزا خیلی مهم نیستن، نحوهی تعامل و ترکیب اجزاست که باعث زیبایی میشه.
یه مثال ساده بزنم:گلستان و مرزباننامه. نمونهای از نثر هر دو رو در مدرسه داشتیم؛ گلستان نثری ساده و روون داره و مرزباننامه، پره از لغات مهجور(کمکاربرد) عربی و فارسی، صنایع ادبی خفن و ... . برای فهمیدن یه خط مرزباننامه، باید کلی لغت بلد باشی و از صنایع ادبی مختلف سردربیاری اما بسیاری از حکایتهای گلستان رو بچههای دبستان هم متوجه میشن. خلاصه یکی ساده و اون یکی متکلف! اما نتیجهی کار کدومشون قشنگتر و زیباتره؟ گلستان یا مرزباننامه؟
خیلی خوبه که آدم از ظاهر ساده، به باطن ساده هم برسه؛ ساده نگاه کردن به زندگی، ساده فکر کردن و در کل ساده زیستن.
الان بنظرم رسید ساده و آسوده از نظر لغت، ریشه مشترک دارن! سادگی آسودگی میاره.
* البته تجمل هم شاید با توجه به عادت مصرف، درآمد، طبقهی اجتماعی و ... یه امر نسبی باشه. برای یه نفر صرف مبله بودن منزل، تجمل حساب شه و برای دیگری، یه امر عادی و روزمره. به نظرم معیار تجمل هم، راحت بودن خودت هست. البته یه عرف اجتماعی و درک عمومی هم داریم دیگه.
پ.ن: ساده بیا دست منو بگیر و ...
خیابون بالایی، خونههای سازمانی هست و کارمندای دولت توش هستن.]قیافهای شبیهِ ایش موقع گفتن این جمله[ خیابون پایینی هم که همهش آپارتمانای کوچیک کوچیک توش ساختن. ]قیافهای ترحمآمیز هم موقع گفتن این یکی جمله[
امضا
یکی از همکاران آقای احمدی
توضیح خودِ آقای احمدی:
یه همکار دارم که حساسیت خاصی رو این داره که شهرک غرب، منحصر به کوچهی اوناست. البته مهمتر از این که شهرک غرب کجا هست، اینه که شهرک غرب کجا نیست. ایشون مطالبِ بالا رو بارها درموارد مختلف گفته. یعنی صرفِ یکی دو مورد نبوده. مثلا یه بار میگفت: " تو فروشگاه، صحبت شد، خانومه گفت ما هم شهرک میشینیم، گفتم کجای شهرک؟ گفت فلان خیابون. مادرم گفت ببخشید اونجا که دیگه شهرک نیست، اونجا فرحزاده! " متوجه شدم که این آلرژی منحصر به ایشون نیست و خانوادگی هست. یا چند روز پیش صحبت شد که فلان همکار رو فلانجا دیده، گفتم آخه محل ِ شما بچههای شرکت زیاد میشینن، گفت نه، محل ما نیستن. فلان خیابون هستن که همهش آپارتمانهای کوچیک چوچیکه!
پ.ن:
1- در فلق بود که پرسید سوار ...
2- یاد این پستم افتادم.
قبلاترها، یک عدد دوست داشتم به نام خاطی خانوم. دوستان قدیمیتر ایشون رو میشناسن اما دوستان جدیدتر احتمالا با ایشون آشنا نیستن.
ایشون اون قدیمها در وبلاگش یه مطلبی نوشت و یکی از معروفترین گزارههای اخلاقی رو براحتی نقد کرد. جملهای که نقد کرد، این بود:
هر آن چه برای خود میپسندی برای دیگران بپسند و هر آن چه برای خود نمیپنسدی، برای دیگران هم نپسند.
حتی استادی میگفت کل اخلاق، یعنی همین جمله. حالا نقد خاطی خانوم چی بود؟ خاطی به این مضمون نوشته بود:
"به دلیل اختلافِ سلیقه، اختلاف فرهنگی، اختلاف در نوع نگاه به زندگی و ... لطفا هر آن چه برای خود میپسندی برای من نپسند! "
راستش من خیلی فکر کردم که ایرادی به حرفش وارد کنم، ولی نشد. حتی همون 4 سال پیش یه کامنت براش گذاشتم و گفتم: "همین حرفت یعنی مثلا تو دوست نداری کسی در زندگیت دخالت کنه، پس تو هم در زندگی دیگران دخالت نمیکنی، مصداقِ "هر آن چه برای خود نمیپسندی" هست."
ولی راستش حرفم بیراه بود. گیرم یکی بپسنده دیگران در زندگیش دخالت کنه، پس طبق این فرمول، خودش هم باید در زندگی دیگران دخالت کنه!
مصداق درستی حرف خاطره، زیاده. فرض کنید شما دوست دارید وقتی از سفر میآیید، فامیل و دوستان بیان به دیدنتون، طبق اون گزارهی اخلاقی، شما هم باید وقتی دوستان و فامیل از سفر میان، برید دیدنشون، اما ممکنه اونا خوششون نیاد. اونا ترجیح بدن کمتر رفت و آمد داشته باشن. مثال از این دست خیلی زیاده، خیلی.
اما در مورد قسمت دوم اون گزارهی اخلاقی ( هر آن چه برای خود نمیپسندی ...) یه نفر ممکنه حجاب رو برای خودش نپسنده، طبق اون فرمول، اون فرد باید فرزندش رو هم از داشتن حجاب محروم کنه. یا مثلا از مراسم دینی خوشش نمیاد، پس نباید بذاره دیگران هم در مراسم دینی شرکت کنند و ...
نظر شما در این مورد چیه؟
پ.ن: مرض نداشتم که بخوام سعی کنم به حرف خاطی ایرادی وارد کنم، علتش رو شاید شما هم بدونید؛ از نظر ما این جمله این قدر درست هست که وقتی یه نفر خیلی راحت درستیش رو زیر سوال میبره، اولین واکنشمون انکار اون نقد هست. (به جای تفکر در موردش) من از انکارش گذشتم و مدتهاست بهش فکر کردم و الان میخوام نظر شما رو بدونم.
همكارم سر نهار بهم ميگه: چرا پياز نمیخوری؟
بهش می گم: میخوام برم دندونپزشکی، بده دهنم بود بده.
میگه: خب ماسک بزن J
راننده سرویسمون بعد از عاشورا میگفت: همسایهمون رفته گوسفند خریده، اومده خونه کشیده دیده هفت کیلو کمتره!
شاکی برگشته پیش گوسفند فروشه، یارو بهش گفته گوسفند رو بد بردی، تو راه ترسیده گوشتش آب شده ریخته! آخرش هم قبول نکرده و زیر بار نرفته.
اگه حق با فروشنده باشه، به نظرم خریدار اگه یه موسسه لاغری بزنه، کارش تپل میشه! شعارش هم این میشه: " نیمساعته، هفت کیلو لاغر شوید!"
چادری عربی بر سر. موهایی که از زیر چادر، با دقت بیرون ریخته شده تا پریشان بنظر رسد. لبهایی رژ خورده، موژههایی ریملزده، پلکهایی سایهدار.
مانتویی یقه انگلیسی و روسریِ لخت و کوچکی که برای نمایان شدن نرمی سینهاش، حتی نیاز به خم شدن ندارد.
دستهای اپیــ.ـلاسیون شدهای که تا نزدیکی آرنج از آستین چادر بیرون آمدهاند.
ناخنهایی بلند و آرایششده.
شلواری تنگ و چسبان.
سوتیـ.ـنی که برآمدگی بندهایش، با وجودِ چادر و مانتو بخوبی نمایان است.
سخن از حال و هوای «ندبه» میگوید و «جامعه» و «کمیل» ...
و من با خودم میاندیشم، ظهور یک دنیا تناقض، در یک نفر، چگونه ممکن است؟!
پ.ن: به نظر من، ظاهر متناقض، نشان از درونی بمراتب متناقضتر دارد.
میدونید برای آدمی که یه پاش رو گذاشته تو مدرنیسم و یه پاش تو سنت جا مونده، چه اتفاقی میفته؟
با توجه به این که مدرنیستم با سرعت و شتاب زیادی از سنت فاصله میگیره، این آدم جر میخوره.
و ما سالهاست که داریم جر میخوریم.
جدایی نادر از سیمین، حکایتِ یکی از همین جرخوردگیهاست.
پ.ن: اصولا هر تضادی این وضع رو ایجاد میکنه؛ و ما افرادی هستیم پر از تضادهای درونی و بیرونی! بلاتکلیف و سرگردان! بیچاره ما، چی میکشیم!
تو تمتع -به خاطر محدودیت جا- آقایون و خانوما از هم سوا هستن. ما تو اتاقمون 4 نفر بودیم و من جوانترین فرد اتاق و تنها مجرد.
سه- چهار روز اول، همهش به من میگفتن چرا ازدواج نکردی؟ ازدواج که از حج واجبتر بوده و ... .
هنوز یه هفته از اقامتمون نگذشته بود که سه هماتاقی دیگه، بهم میگفتن آقای احمدی! به خخخدا خوش به حالت مجردی! این خانوما ما رو کشتن از بس میگن بیا بریم خرید!
پ.ن: فرزند یکی از هماتاقیهامون، قبلا اینجا رو میخوند، اگه هنوزم میخونه، میتونه صحتِ حرفام رو از پدرش استعلام کنه و پاسخ استعلام رو به بقیه اعلام کنه J
مرتبط: چشمزخم
ده – پونزده سال ازم بزرگتر بود، گفتم عیب نداره. سن تقویمی که ملاک نیست. مهم بلوغ عاطفیه.
تحصیلاتش از من بالاتر بود، گفتم اگه منم ادامه تحصیل میدادم، الان دکترام رو گرفته بودم.
وضع مالیش خیلی از من بهتر بود، گفتم مگه همهی اونایی که خوشبختن، وضع مالیشون مثل هم بوده؟
دو تا دختر داشت. گفتم جاشون رو تخم چشمام. دختراش هم مثل بچههای خودم.
گیرم که با همهی اینا کنار اومدم،
شوهرش رو چی کار کنم؟ اونو کجای دلم جا بدم؟!
1- به نظر من، حقیرانهترین گدایی، گدایی رای هست و (شاید) بهترینش، گدایی پول.
2- گدای پول، در ازای پولی که بهش میدی، هزارتا دعات میکنه و گدای رای، در ازای رایی که بهش دادی، یه بلاخ گنده تقدیمت میکنه.
پ.ن:
خواستن کدیهست خواهی عشر خوان خواهی خراج
مرتبط: انتصابات