|
اميد که از دل برآيد و بر دل نشيند
|
1- تو چندتا فیلم مستند دیدم وقتی چاههای نفتی که زیر دریا هستن، آتیش میگیرن، برای خاموش کردنشون، انفجاری انجام میدن، تا اکسیژن محیط بلعیده بشه و در فرصتِ کمی که هست تا اکسیژن تازه تامین بشه، آتش رو مهار کنن.
2- بلوای خودساختهی تلویزیون، در خصوص نمایش عکس پاره آقای خمینی، منو یاد مطلب بالا انداخت، ایضا مطلب پایین:
3- وقتی در جمع، جوکی تعریف میشه، یه عده دوبار میخندن، یه بار همون موقع، واسه اینکه ضایع نشن، دفعهی بعد وقتی یکی موضوع رو براشون خوب توضیح داد. تلویزیون هم عکس پارهی آقای خمینی رو شونزدهم پخش کرد ولی ظاهرا حواسش نبود موضوع از چه قراره، تازه از نوزدهم شروع کرد به مصاحبه کردن و میزگرد گذاشتن، در خصوص این موضوع! یه عده هم بعد از زور زدن صدا و سیما، بعد از سه- چهار روز، یادشون افتاد بیانیه درکنند و موضوع رو محکوم کنن.*
4- مردِ غرقه گشته جانی میکَند دست را در هر گیاهی میزند
5- کار از این حرفا گذشته. بهقول خدا:
وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ (اعراف-34)*
ترجمه: برای هر قوم و جمعیتی زمان و مدت (معینی) است. هنگامی كه اجلشان فرا رسد نه ساعتی از آن تاخیر میكنند و نه بر آن پیشی میگیرند.
* آیات مشابه: یونس- 49، نحل-61

خوابنوشت 1:نمیدونم خواب، حاصل فعالیتهای روحه یا مغز، ولی اون خونه قبلی خراب شده و جاش خونهی دیگهای درست شده.پس قاعدتا این خوابها یا حاصل فعالیتهای ذهنم هستند یا اینکه در عالم ارواح، اون خونه با همون شکل و شمایل، هنوز وجود داره.
خوابنوشت 1-1:وقتی افکر بالایی اومد به ذهنم، یه کم ترسیدم :دی
خوابنوشت 2: معلوم میشه که جسم و روحم هماهنگ نیستن. اون یه جاست، این یهجا دیگه!

و همچنان ادامه دارد...
دیشب خواب دیدم تو شهرداری(تهران) یه تغییراتی رخ داده. دقیقا یادم نیست چی بود. بعد یه روزنامه دستم بود، دیدم علاوه بر اون تغییر، کلا شهردار عوض شده. عکس شهردار جدید هم بود. جوونی تقریبا 35 ساله، نسبتا تپل و بور.
امروز صبح صبح دیدم روزنامهایران نوشته:
رئيسجمهور با حضور در برنامه تهران 20 اعلام کرد
مدیريت مترو تهران به دولت برميگردد
!
خوابنوشت 1: علامتِ تعجبِ بالا از طرف خودم بود نه روزنامهی ایران
خوابنوشت 2: خبر بالا، تیتر صفحهی اول امروز (21/8/88) روزنامه ایران هست
خوابنوشت 3: عینا خبر رو از روزنامه ایران آوردم و الا از واژهی غریب رئیس جمهور، برای دکترِ دکتر لازم، استفاده نمیکنم.
خوابنوشت 4: من این خواب رو بعد از برنامهی تهرانبیست دیدم، ولی اون برنامه رو اصلا روز چهارشنبه 20/8/88 ندیده بودم.
خوابنوشت 5: روحجان! به جای این که بری تو شهرداری پرسه بزنی، یه سر برو خونهی دختر اقدسخانوماینا
خوابنوشت 6: پینوشتهای این مطلب، از خودش بیشتر شد :دی
یكی از دوستان، بعد از راهپیمایی روز قدس گفت وجدانش ناراحته از این كه تا الان بیشتر راهپیماییها رو رفته و حتی یه باتوم هم نخورده.
13 آبان، وقتی تو خیابون كریمخان مثل یه شهروندِ خوب و حرفگوشكن داشت از میدون ولیعصر به سمتِ هفتِ تیر میرفت، یههو دید از پشت، پیادهنظام دارن مردم رو دنبال میكنن و از جلو هم سوارهنظام (موتوریها) پیاده شدن و دارن میان سمتشون. خواست خیلی معمولی راهش رو ادامه بده كه دید نه، نمیشه مجبوره فرار كنه، حالا كجا؟ خودش هم نمیدونست. ظاهرا مقدار توحش پیادهنظامها كمتر بود، این بود كه برگشت و سعی كرد معمولی ولی تند راه بره. اولین ضربهی باتوم كه خورد به كتف سمت راستش، قبل از این كه وقت كنه به چیزی فكر كنه،دومیش هم بلافاصله خورد و فهمید افه ادا و كوچهی علیچپ و علیچلاق و ... فایدهای نداره و فقط باید بدود.
دوستجان! حاجت روا. نذرت قبول!
پ.ن: امیدوارم وجدان دوستم با همین دو تا باتوم راحت شده باشه و نگه تا یه هفته نَرَم کهریزک وجدانم راحت نمیشه :دی
درِ کوچمون یه مقدار لکهگیری لازم داره. دیشب خواب میدیدم رفتم رنگ بخرم. آخر شب بود. صاحب مغازه برقا رو خاموش کرده بود، اومده بود بیرون و داشت در مغازهش رو قفل میکرد. خیابون هم خیلی تاریک بود، ظاهرا هیچ برقی روشن نبود. بهش گفتم رنگ سبز داری؟ انگار به این که اون موقع شب رفتم رنگ بخرم، مشکوک شدهباشه، گفت: سند خونهتون رو بیار رنگ بدم! فکر کنم از این میترسه که مبادا با رنگ شعاری، چیزی رو در و دیوار بنویسم!
پریشب هم خواب میدیدم امسال حج قراره تو ایران برگزار شه! فکر کنم تو اصفهان. منم با خودم گفتم بهتر، تو حج هم یا حسین میرحسین میگیم، اینجا هم ضایعشون میکنیم.
خوابنوشت 1: باز خدا پدر آقای رنگفروش رو بیامرزه، نگفت برو در خونتون رو بیار همینجا رنگش کن :دی
خوابنوشت 2: بد نیست یه قمست رو اختصاص بدم به نوشتن خوابهام ولی چون بلافاصله نمینویسمشون، یادم میره. حالا بینم چی میشه.
اگه يه كم سنگين، رنگينتر بود
اگه دهنش اينقدر گشاد نبود
اگه ده سال ازم بزرگتر نبود
اگه 17 سال پيش شوهر نكرده بود و الان دو تا بچه نداشت ...
شايد باهاش دوست ميشدم!
پ.ن: قربون اعتماد به نفسم برم.
نتیجه: ظاهرا حق با نازی خانومه!